تبليغاتX
نوای پاییزی

نوای پاییزی

چشمان منتظرم در انتظار توست

ويليام شکسپير:


کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.

+ نوشته شده در  Thu 10 Sep 2009ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط ن ا  | 

بگذارید با کفش هایم در خیابان به فکر خدایم باشم.

نمی خواهم به مسجد رفته به فکر کفش هایم باشم.

(( داکتر علی شریعتی))

+ نوشته شده در  Thu 13 Aug 2009ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط ن ا  | 

خیلی سخته

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
 
+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط ن ا  | 

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط ن ا  | 

روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی است و حافظ سرسخت و بی باک به مبارزه با این مرض پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود جهانی آرمانی و انسانی آرمانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر آشنایی او از دین اسلام که کتاب اصلی آن (قرآن) به زبان عربی است افزود و او را تبدیل به یک رند آزاد اندیش کرد به گونه ای که بخش زیادی از دیوان حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص دادهشده است:

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
به کوی می فروشانش ز جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

او تعصبات را کنار کذاشته و فارغ ازهرقید و بندی به مبارزه با کسانی برخاست که دین و قدرت خودرا به عنوان سنگر و سلاحی برای تجاوز به حقوق دیگران مورد استفاده قرار می‌دادند. حافظ در این مبارزه به کسی رحم نمی‌کند شیخ، مفتی، قاضی و محتسب همه ازکنایات واشعار اوآسیب می بینند.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

او باده نوشی را برتر از زهدفروشی ریاکاران می‌داند:.

باده نوشی که دراو روی و ریایی نبود
بهتراز زهد فروشی که در او روی و ریاست
می خورکه صد گناه زاغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که ز روی ریا کنند

برخی حافظ رامانند نیچه و گوته فیلسوفی حساس به مسائل وجودی انسان می‌دانند که آزاداندیش است و دروغ ستیز و خرافات ستیز.

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط ن ا  | 

کاش همه می دانست که چقدر در مشکل زنده گی می کنم.

محیط آلوده کابل زنده گی را برای من محشر ساخته است.

نمی دانم آینده چی خواهد شد.

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط ن ا  | 

یک آسمان گل های یاس

یک دریای عشق و اشتیاق و پولک

یک حس عاشقانه

یک قلب بی قرار و کوچک

فقط می خواهد بگوید:

مادر روزت مبارک

+ نوشته شده در  Sun 14 Jun 2009ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط ن ا  | 

اندر گذر زمان ما پیاده روانیم.



+ نوشته شده در  Mon 8 Jun 2009ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط ن ا  | 

4 JUN

امروز پنجشنبه (14 جوزا) است.

من هر چند اکنون در وظیفه هستم، اما افکارم متوجه برنامه های فردایم می باشد.

شاید فردا یکی از محدود روز های باشد که محور همه برنامه من هستم و دید همه متوجه من بوده و من هم چون بار اول می باشد که در  یک چنین موقعیت قرار می گیرم کمی استرس دارم.

اما فردا کوشش خواهم کرد تا حد امکان از این فشار روانی فرار نموده و خود را کنترول کنم.

فردا جمعه قرار است مراسم نامزدی (شیرنی خوری) من برگزار شود. مراسم چند مرحله دارد.

هر چند من خود مخالف این همه مراسم ها هستم، اما فردا ناگزیرم آن را اجرا کنم.

می خواستم مراسم را نیز این جا بنویسم اما در مورد معلومات ندارم، زیرا به دلیل مخالفت که با برگزاری این گونه مراسم ها داشتم تا کنون ندیده ام.

البته روز ها بعد در آن مورد نیز برای خودم می نویسم.

+ نوشته شده در  Thu 4 Jun 2009ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط ن ا  | 

امروز جمعه 29 MAY

می خواستم هر روز این جا چیزی بنویسم، اما مشکلات کاری و جنجال های تازه زنده گی نمی گذارد.

به هر حال زنده گی پر از ماجر است، ماجرا های مثبت و منفی.

دو روز گذشته هم با اعلام نامزد شدنم صدها پیغام مسنجری، تلیفونی و ایملی از دوستانم دریافت کردم.

شام روز چهارشنبه جمعی از دوستانم به خوردن شام دعوتم کردند، اما پول آن را من پرداختم.

شب پنجشنبه بازی نهایی جام فوتبال قهرمانان اروپا را تا بعد از نیمه های شب تماشا کردم و روز آن نیز به دلیل کم خوابی روزی خسته کننده و خواب آوری را سپری کردم.

اما به دلیلی این که از فوتبال بارسلونا خوشم می آید و از برنده شدن آن تیم خوشحالم.

همین خستگی نگذاشت به تمرین خودم برسم.

و حالا امروز جمعه است و من سر کار آمده ام و مصروف کار در دفترم هستم.

یکی از شبکه های تلویزیونی یک فلم هندی با دبلاژ فارسی نشر می کند دارم این فلم را تماشا می کنم.

تا بعد

+ نوشته شده در  Fri 29 May 2009ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط ن ا  |