نوای پاییزی
چشمان منتظرم در انتظار توست
یک دریای عشق و اشتیاق و پولک یک حس عاشقانه یک قلب بی قرار و کوچک فقط می خواهد بگوید: مادر روزت مبارک امروز پنجشنبه (14 جوزا) است. من هر چند اکنون در وظیفه هستم، اما افکارم متوجه برنامه های فردایم می باشد. شاید فردا یکی از محدود روز های باشد که محور همه برنامه من هستم و دید همه متوجه من بوده و من هم چون بار اول می باشد که در یک چنین موقعیت قرار می گیرم کمی استرس دارم. اما فردا کوشش خواهم کرد تا حد امکان از این فشار روانی فرار نموده و خود را کنترول کنم. فردا جمعه قرار است مراسم نامزدی (شیرنی خوری) من برگزار شود. مراسم چند مرحله دارد. هر چند من خود مخالف این همه مراسم ها هستم، اما فردا ناگزیرم آن را اجرا کنم. می خواستم مراسم را نیز این جا بنویسم اما در مورد معلومات ندارم، زیرا به دلیل مخالفت که با برگزاری این گونه مراسم ها داشتم تا کنون ندیده ام. البته روز ها بعد در آن مورد نیز برای خودم می نویسم. می خواستم هر روز این جا چیزی بنویسم، اما مشکلات کاری و جنجال های تازه زنده گی نمی گذارد. به هر حال زنده گی پر از ماجر است، ماجرا های مثبت و منفی. دو روز گذشته هم با اعلام نامزد شدنم صدها پیغام مسنجری، تلیفونی و ایملی از دوستانم دریافت کردم. شام روز چهارشنبه جمعی از دوستانم به خوردن شام دعوتم کردند، اما پول آن را من پرداختم. شب
پنجشنبه بازی نهایی جام فوتبال قهرمانان اروپا را تا بعد از نیمه های شب
تماشا کردم و روز آن نیز به دلیل کم خوابی روزی خسته کننده و خواب آوری را
سپری کردم. اما به دلیلی این که از فوتبال بارسلونا خوشم می آید و از برنده شدن آن تیم خوشحالم. همین خستگی نگذاشت به تمرین خودم برسم. و حالا امروز جمعه است و من سر کار آمده ام و مصروف کار در دفترم هستم. یکی از شبکه های تلویزیونی یک فلم هندی با دبلاژ فارسی نشر می کند دارم این فلم را تماشا می کنم. تا بعد دو روز غیبت، اما با دست آورد دو روز گذشته نتوانستم کار روزانه خود را حد اقل برای خود بنویسم، زیرا یاد فراموشی دارم. این دو روز برایم با فشار های روانی همراه بود کار بزرگی کرده ام. البته به نظر خودم. در این دو روز تصمیم نهایی ام را برای آغاز زنده گی مشترک گرفتم و حالا با انتخاب همسفرم می خواهم بقیه زنده گی را دوگانه بپیمایم. کار مشکلی بود اما مقدمات این کار تمام شده و حالا شده ام نامزد. بعد از نامزد شدن دل و دماغ و افکارم به کلی تغییر کرده و حالا به دنیا به دید دیگر نگاه می کنم. البته جدا از دیگر مسایل حد اقل به دید مسوولیت پذیرانه. امروز هم می گذرد اما دیروز چی کار های خوب خراب شد صبح دیر تر به دفتر رسیدم و نتوانستم به جلسه عمومی برسم. اما در جریان روز با خبر های خسته کننده و تکان دهنده سر و کار داشتم. از خود کشی یک دختر در ولایت سرپل گرفته تا اتهامات اشرف غنی احمدزی نامزد ریاست جمهوری به کرزی دها خبر و گزارش ادیت کردم. بعدش ساعت 4:30 با دوست تاجکستانی ام ستاره لحظات چت کردم و بعد رفتم ورزشگاه. هر چند پارتینرم نیامده بود اما تنهایی یک تمرین خوب و جانه کردم. اما دو حادثه نا خوش نیز داشتم. کمربندم را در ورزشگاه فراموش کردم و سپس با یک دوستم که می خواست ایمل خود را چک کند به انترنت کلپ اندیشه گاه رفتم در آنجا نیز عینک هایم را فراموش کردم. از این دو حادثه فکر کنم کمر بندم را از دست داده باشم شاید کسی آن را ببرد، اما امروز صبح زود به اندیشه گاه رفتم و عینک مدل پدر کلان هایم را پیدا کردم. امروز شام برم باشگاه خدا کند که کمربندم نیز مفقود نشده باشد. تا فردا این من و این هم یک روز دیگرم. پس از این دوست دارم خاطره هر روزم را روز بعد آن در اینجا حد اقل برای خودم بنویسم. روز جمعه 22 می من چی کردم؟ دیروز به یک عروسی دعوت بودم، رفتم. آدرس اش را هم نمی دانستم حدود نیم ساعت وقتم به خاطر پیدا کردن محل عروسی سپری شد. راستش عروسی خسته کننده بود بعد از صرف غذای چاشت به یک دوستم که در همان نزدیکی ها منزل اش و چند دوستم دیگر تماس گرفتم و باهم وعده گذاشته به تفریح رفتم. تا شام تفریح کردیم و شام هم خسته و کوفته به خانه رفته و وقت تر از دیگر روز ها خوابم برد. و برای سال نو پلان های تازه باید ساخت و به عملی کردن آن اقدام باید کرد. سال که گذشت برای من پر از خوشی، ناکامی و چالش بود. امیدهای نا خواسته در دلم جوانه زدند، اما چی امیدهای که پوره نمودن آن حتا دور از تصور بود. در این مکان از کره زمین که من زنده گی می کنم هر لحظه باید منتظر حادثه بود و نمی توان به امیدها زیاد دل بست. اما ابتدای سال است نمی خواهم زیادی از نا امیدی حرف بزنم. امید دارم سال نو پر از امید و کامیابی برای همه باشد. شنیده بودم زنده گی در غرب چنین شده است اما حال این موضوع را در زادگاه خودم نیز می بینم. مرا به یاد شعر شاعر فارسی زبان اخوان ثالث می اندازد که می گوید: سلامت را کسی پاسخ نمی گوید هوا بس ناجوان مردانه سرد است اما چرا این گونه شود لبخند و سخن خوش خرچی نمی خواهد. این موضوع مانند دها مشکل دیگر هر روز دل افسرده مرا افسرده تر می سازد. دوستان بیایید با محبت زنده گی کنیم. روز قبل گذرم به محل افتاد که برای اولین بار تو را ملاقات کرده بودم. زمانی که به آن محل رسیدم گام های آهسته شده و لحظات چند در آن محل نا خود آگاه ایستادم. انبوه مردم از اطرافم رد می شدند اما من متوجه کسی نبودم و شاید هم کسی را نمی دیدم. اما حس می کردم که برخی از افراد کنجکاوی و اطفال شوخ طبع به من با دیده مشکوک نگاه می کردند و شاید فکر می کردند که من بیمار روانی هستم. اما من آن روز های را که برای دیدن تو به این محل می آمدم به اشتیاق دیدن تو سردی هوا را احساس نمی کردم. این خاطره ها و یاد های تو مرا دیوانه می سازد اما تویی که مرا از یاد برده یی. با آن که من می دانم تو هیچگاهی از من یاد نمی کنی و به فراموشی سپرده یی اما من نمی توانم تو را از یادم بیرون کنم. تو را من چشم در راهم شباهنگام شب هنگام ها زمانی که من به تو فکر می کنم و با ستاره گان راز و نیاز می کنم برخی از آنان که مانند من دل افسرده دارند سخنان مرا تحمل نتوانسته و سقوط می کنند. روزی من هم توان تحمل این همه بی تویی را نداشته و مانند ستاره گان افسرده دل سقوط می کنم. و آن روز هم شاید ترا یاد کنم.
| Design By : Night Skin |

