صدایم کن
چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....
صدايت را با گوش جان مي شنوم
صدايي که مرا به خود می خواند
به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن
جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...
به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد
و مي رقصد......
صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....
صدايم کن صدايم کن.....
و من هنوز منتظرم
