خاطره آن شب
شب بود و باران ریز و ریز و ریز
و من در بستر خیالات خواب تو می دیدم
می دانی دیشب خیال تو مرا تا سحر به خود مشغول کرد
و در تنهاییم به تو راز و نیاز گفتم
شب بود و باران ریز و ریز و ریز
و من از پس پنجره به انتظار فردای با تو بودن
با نغمه باران تا سحر پیانو نواختم
کاش امتداد تنهای ها کوتاه تر از با تو بودن بود
