تبليغاتX
نوای پاییزی

نوای پاییزی

چشمان منتظرم در انتظار توست

27 May

دو روز غیبت، اما با دست آورد

دو روز گذشته نتوانستم کار روزانه خود را حد اقل برای خود بنویسم، زیرا یاد فراموشی دارم.

این دو روز  برایم با فشار های روانی همراه بود کار بزرگی کرده ام. البته به نظر خودم.

در این دو روز تصمیم نهایی ام را برای آغاز زنده گی مشترک گرفتم و حالا با انتخاب همسفرم می خواهم بقیه زنده گی را دوگانه بپیمایم.

کار مشکلی بود اما مقدمات این کار تمام شده و حالا شده ام نامزد.

بعد از نامزد شدن دل و دماغ و افکارم به کلی تغییر کرده و حالا به دنیا به دید دیگر نگاه می کنم.

البته جدا از دیگر مسایل حد اقل به دید مسوولیت پذیرانه.

امروز هم می گذرد

+ نوشته شده در  Wed 27 May 2009ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط ن ا  | 

امروز 24 می و سوم جوزا 

اما دیروز چی کار های خوب خراب شد

صبح دیر تر به دفتر رسیدم و نتوانستم به جلسه عمومی برسم. اما در جریان روز با خبر های خسته کننده و تکان دهنده سر و کار داشتم.

از خود کشی یک دختر در ولایت سرپل گرفته تا اتهامات اشرف غنی احمدزی نامزد ریاست جمهوری به کرزی دها خبر و گزارش ادیت کردم.

بعدش ساعت 4:30 با دوست تاجکستانی ام ستاره لحظات چت کردم و بعد رفتم ورزشگاه. هر چند پارتینرم نیامده بود اما تنهایی یک تمرین خوب و جانه کردم.

اما دو حادثه نا خوش نیز داشتم.

کمربندم را در ورزشگاه فراموش کردم و سپس با یک دوستم که می خواست ایمل خود را چک کند به انترنت کلپ اندیشه گاه رفتم در آنجا نیز عینک هایم را فراموش کردم.

از این دو حادثه فکر کنم کمر بندم را از دست داده باشم شاید کسی آن را ببرد، اما امروز صبح زود به اندیشه گاه رفتم و عینک مدل پدر کلان هایم را پیدا کردم.

امروز شام برم باشگاه خدا کند که کمربندم نیز مفقود نشده باشد.

تا فردا این من و این هم یک روز دیگرم.

+ نوشته شده در  Sun 24 May 2009ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط ن ا  | 

مصروفیت ها و پراگنده گی فکری باعث شد تا در این جا نتوانم چیزی بنویسم.

پس از این دوست دارم خاطره هر روزم را روز بعد آن در اینجا حد اقل برای خودم بنویسم.

روز جمعه 22 می من چی کردم؟

دیروز به یک عروسی دعوت بودم، رفتم.

آدرس اش را هم نمی دانستم حدود نیم ساعت وقتم به خاطر پیدا کردن محل عروسی سپری شد.

راستش عروسی خسته کننده بود بعد از صرف غذای چاشت به یک دوستم که در همان نزدیکی ها منزل اش و چند دوستم دیگر تماس گرفتم و باهم وعده گذاشته به تفریح رفتم.

تا شام تفریح کردیم و شام هم خسته و کوفته به خانه رفته و وقت تر از دیگر روز ها خوابم برد.


+ نوشته شده در  Sat 23 May 2009ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط ن ا  |